کاخ جهنمی حکایت دل
در عالم هپروت سیر میکردم وفارغ از همه چیزدر یک لحضه که به خود آمدم یک نگاه نافذ توجهم را را جلب کرد که مرا میپائید سعی کردم که چشمانم را از را از نگاه آن دخترک بدزدم ولی افسوس که نتوانستم تیر نگاه وی کاری و موثر بود با قدرت هرچه تمامتر از من سلب اختیار نمود. با خودم کلنجار رفتم ولی هرگز نتوانستم بر نگاه وی غلبه کنم بناچار خودم را علی رقم میل باطنیم تسلیم وی نمودم اما از همان برخورد اول هاتفی در گوشم طنین انداخت که این راه سر انجام خوشی نخواهد داشت وبرای همین سعی میکردم در اولین فرصت ممکن از عشقی که بر من تحمیل شده فرار کنم اما چه کنم که دیگر عنان عقل در دستم نبود وخود را قادر به مقابله نمی یافتم بناچار در اولین فرصت بجای خلاصی قصه عشقم را با او در میان گذاشتم درست است که خود باعث ای رابطه بوده اما این را خوب میدانستم که یک دختر هرگز بدون منت عشقی را نثار پسر نمی کند ومن با وقوف به این مسئله ماجرایم را برایش شرح دادم و همانطور که انتظار داشتم در اوایل با اخم وتشر او مواجه شدم اما کم کم نر م شد در مرحله بعدیی شرایطم را برای وی تشریح کردم واو بدون چون وچرا یکی را پس از دیگری قبول کرد وبه من قول داد که در همه احوال با من رفیق بماند رابطه عاطفی ما دیری نپا ئید ودر یک عصر دلگیر پائیزی به ظاهر عشق ما یک طرفه منحل شد من ماندم ویک دنیا آرزو .من ماندم ویک دنیا غم سعی کردم که با التماس از وی توضیح بخواهم ولی دیگر حاضر نبود با من حرفی در این باره بزند وروزی که خواست مرا برای همیشه از سر خود وارهاند با بایک کلام سرد به من گفت : من فقط میخواستم که کلمه دوستت دارم را از زبانت بشنوم همین و حالا که به این آسانی شنیدم آسانتر تو را ترک میکنم.. او رفت.........ومن ماندم ویک کاخ که از رؤیا های شیرین که برای خویش ساخته بودم واکنون تبددیل به یک جهنمی سوزان شده./.

